تبليغاتX
نان و عروسک

(قسمت اول)

کسانی که دچار خودآزاری و وسواس فکری هستند حضور performance  رو در زندگیشون بهتر درک می کنن.چون یه آدم نرمال همیشه از خودش می پرسه سرراست ترین راه، کم خطرترین راه و مطمئن ترین راه برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس چیه؟ ولی آدم غیر عادی میگه پرپیچ وتاب ترین راه، پر هیجانترین راه، عجیب ترین راه برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس چیه؟

خوب، مسلما آدم های دسته اول، آدم های دسته دوم رو آدم هایی خودآزار و روان پریش می دونن.

چی می شد اگر آدمایی که از خیابون رد می شدن بعد از گذشتن از هر 5تا درخت کنار خیابون وایسن و سه بار دور خودشون بچرخن یا چی می شد اگر هر جمعه آدما می رفتن قبرستون و شیلنگ فرو می کردن تو قبر مردهاشون تا مردها نفس بگیرن یا چی می شد اگر هر کس یه پای عنکبوتو میذاشت تو پاکت نامه و پست می کرد به وزارت اقتصاد یا همه پله های آپارتمانو 2تا2تا می رفتن بالا و 3تا3تا می آمدن پایین یا هیچ کس پاشو رو قبرا نمیذاشت یا هر وقت تو اداره خمیازمون می گرفت مینشستیم زمین، پاهامونو می دادیم بالا و میگفتیم yo ho یا همه فقط از رو سنگ فرشهای قرمز پیاده رو راه می رفتن یا هر شب وقت خواب زیر تخت می خوابیدیم یا تو خونه هر وقت از کنار لوسر رد می شدیم 3 بار دورش می چرخیدیم و بعد می رفتیم یا وقتی که می خواستیم TV رو خاموش کنیم اول صداشو تا ته زیاد می کردیم بعد خاموش می کردیم یا هیچ وقت track 10 آلبوم موسیقی رو گوش نمی دادیم یا تو خیابون برعکس راه می رفتیم یا هر وقت می خواستیم به کسی سلام کنیم انگشت اشاره دستمونو فرو می کردیم تو سوراخ دماغ سمت چپ یا ...

...........................................................................

بعضی وقت ها آدم دوست داره لج خودشو در بیاره. اونقدر یه کاری رو تکرار بکنه که از پا در بیاد.2 عنصر اصلی پرفرمنس تکرار وسکونه. یه آدمی که دچار وسواس فکریه درد تکرار رو می فهمه وخلسه سکون بعدشو خوب درک می کنه. تکرارهایی که حتی خودشم از علتش بی خبره و فقط اینو می دونه که هیج جایی امن تر از دایره تکرار نیست.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:35  توسط میلاد  | 

اونشب خیلی سرد بود.یادمه از فرط سرما و دود و دم ِ خیابون سردردِ عجیبی داشتم.وقتی رسیدم خونه... یادم نیست،ولی... فکر می کنم دوش گرفتم و چند تا قرص خواب و سردرد خوردم و یه راست رفتم تو تختم،خوابم سنگینتر از همیشه بود.اینرو با تمام خستگی حس می کردم،پلکام سنگین بود و احساس می کردم دارم تو تخت فرو میرم... آروم،آروم.

صبح افتابی بود.بوی تند گلدون ِ برگِ چای چشمامو باز کرد.بی حس بلند شدم و تو رختخواب نشستم.ساعتِ رومیزی زنگ میزد،اون احساس ِ رخوت و سنگینی دیشب دیگه نبود.نوری که از پنجرۀ اتاقم مستقیم روی میز تحریر و گیتار می تابید به نظرم عمیق تر و پر نور تر از همیشه می اومد،طوری که چشمامو میزد.چند دقیقه بدون هیچ فکری به فضای اتاق خیره شدم،از تخت پایین اومدم و رفتم دستشویی تاصورتمو بشورم،آب قطع بود.مأیوس از آب به آینه خیره شدم.صورتم خیلی پف کرده بود و زیر چشمام ورم داشت.این چهره هیچ حسی رو منتقل نمی کرد.این صورت با من بیگانه بود.وقتی از دستشویی بیرون اومدم ساعت همچنان زنگ می زد.دیر شده بود،لباسهایی که دیشب درآورده بودم رو دوباره پوشیدم،دستی به موهام کشیدم،گرسنم نبود.به خاطر همین بر خلافِ عادت همیشه سمت یخچال نرفتم و مسیر درخروجی رو پیش گرفتم.مثل همیشه دوتا قفلش کردم،ساعت رومیزی تو خوته هنوز زنگ میزد اما صداش ضعیفتر شده بود.با عجله از پله ها پایین رفتم،اصلأ حس آسانسور سوار شدن نداشتم.در ِ راهروی پایین رو که باز کردم گربه پشمالوی همسایه در حالی که یکی از بچه هاشو به دندون داشت اومد تو.به قدری با عشو راه میرفت که انگار مادمازل داره تو خیابون شانزلیزه قدم میزنه.با احترام راه براشون باز کردم.وقتی در ِ حیاط رو می بستم هنوز داشتم به گربه همسایه میخندیدم که چشمم به همسایۀ 80 سالۀ طبقۀ بالا افتاد که طبق معمول یه چهار پایه دم در گذاشته بود و به رسم تمام بازنشسته های تاریخ رفت و آمد مردمو زیر نظر داشت.سلامی عرض کردم اما بدون شیپور کاری بس بیهوده بود.منم اصلأ حوصله ی دوباره سلام کردن نداشتم.بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم،اون هم هیچ نگاهی به من ننداخت.به یکی از برگهای چنار روبروی خونه خیره شده بود و داشت به کشتیهای غرق شدش فکر می کرد.تمام کوچه رو تا ایستگاه ِ اتوبوس دویدم.وقتی رسیدم که اتوبوس داشت اخرین مسافر رو سوار میکرد.تا خواستم سوار بشم،گوساله درو بست و رفت.فکر کنم همون راننده ای بود که یه بار به خاطر بد ترمز کردنش باهاش حرفم شده بود.خیلی خونسرد طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رفتم روی یکی از صندلی های ایستگاه خالی نشستم.به رسم عادت ساعتمو نگاه کردم،یادم نیست ساعت چند بود.برام مهم نبود.پیرمردی از جلوی ایستگاه رد می شد،ایستاد،چند لحظه به پیاده رو خیره شد بعد خیلی خونسرد و مصمم باد ِ معدشو خالی کرد،دستی به کلاه شاپوش زد و رفت.چشمام گرد شده بود،یعنی منو ندید؟! به خاطر ژستش و اون خونسردیش دوباره خندم گرفت.همینطور که دور می شد من بهش نگاه می کردم و می خندیدم،به سادگی این کارش.اتوبوس بعدی اومد تو ایستگاه ایستاد،اما حس عجیبی داشتم،اصلأ تمایلی به بلند شدن و سوار اتوبوس شدن نداشتم.نمی دونم چند وقت تو ایستگاه بودم.بعد از مدتی تصمیم گرفتم کل مسیرو تا شرکت پیاده برم.بین من و محیط اطرافم هیچ ارتباطی نبود.فقط نور آفتاب بود، که صورتمو گرم می کرد.تصمیم خوبی گرفته بودم،احساس می کردم می تونم تا آخر دنیا راه برم.

آه آدم های تو در تو                 شتابان می روید هر سو

گمانتان باقی است                   راه این است یا آن سو

دم باجه روزنامه فروشی چند لحظه ایستادم تا بر خلاف همیشه این دفعه مردمی رو نگاه کنم که به تیتردرشت روزنامه ها و مجلات خیره شده بودند.احساس دلسوزی براشون می کردم.اونقدر غرق افکارو بدبختیاشون بودن که منو با پوزخند روی صورتم نمی دیدن.احساس می کردم امروز از جنس اونا نیستم.کارهاشون برام عجیب بود.

وقتی به در ِ شرکت رسیدم نگهبان نبود.رغبت نداشتم برم تو.کمی این پا اون پا کردم.آخر سرمو انداختم پایین و رفتم تو.کارتم نکشیدم.از کنار همکارام رد شدم اما چون سرم پایین بود منو ندیدن.ناراحت به نظر می رسیدن ،داشتن درباره یه نفر صحبت می کردن که خیلی جوون بود، اینو اونا میگفتن.یکیشون می گفت طفلک مشکل قلبی داشت.حوصله سلام کردن نداشتم.پس سرمو بلند نکردم.به در ِ اتاقم که رسیدم،با کمال تعجب در قفل بود.زیادم ناراحت نشدم.می شد حدس زد که boss از دیر اومدنم ناراحت بشه و اخراجم کنه،آخه قبلنم دیر کرده بودم ولی نه اینقدر دیر و نه اینقدر با خونسردی.چه بهتر،دیگه حوصله ی این کارو نداشتم.اصلأ حوصلۀ یکه به دو با کسی رو نداشتم،نه حوصلۀ التماس داشتم ،نه حوصلۀ سلام و احوال پرسی.از همون مسیری که اومدم داشتم بر می گشتم که بُرد شرکت نظرمو جلب کرد.یه اعلامیه با دست خط افتضاح وسط بُرد زده بودند با این عنوان «درگذشت غیرمنتظرۀ دوست وهمکار عزیزمان م را به تمام نزدیکان ایشان تسلیت می گوییم.روح آن مرحوم قرین آرامش» یه عکسم از من زده بودن که گوشه ی بالا سمت راستش یه روبان سیاه داشت.احتمالأ این یه شوخی بوده.ولی آخه من که تو این شرکت با کسی شوخی نداشتم.به عکس خیره شدم،تازه داشتم می فهمیدم،...

اگر دیگه لازم نبود نگران شکمم باشم،یا نگران جای خوابم،یا نگران کرایه خونه یا نگران طرز فکر دیگران و حتی نگران نگاه دیگران،پس... روح من قرین آرامش است.توی راهروی شرکت شروع کردم به فریاد کشیدن و رقصیدن،صداهای عجیب از خودم در می آوردم، مردمو میترسوندم و هورا می کشیدم اما هیچ کس متوجه حضور من نمی شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:35  توسط میلاد  |